مرتضى راوندى

254

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

عدالت ، فرمايش و اطاعت همه بايد به حكم قانون باشد ، و ليكن بايد اين حقيقت بزرگ را خوب ملتفت بشويد كه استقرار قانون فقط به ارادهء پادشاه ميسّر نخواهد بود ، تا وزرا و عقلا ، بلكه تا عموم خلق يك ملك طالب قانون نباشد . . . وضع قانون در آن ملك ، يك واقعهء موقتى ، و عوض اينكه يك درخت برومند باشد ، يك گياه بىريشه خواهد بود ، و اين فقره را هم بايد به خلق ايران درست حالى نماييد كه اين دولت شما مال من نيست ، مال همه ماهاست ، اگر شما دربند قانون نباشيد و اگر خلق ايران از ما قانون نخواهند ، همّت ما و دلسوزى ديگران از براى رفاه شما چه حاصلى خواهد داشت ؟ روزنامه قانون بطور مخفى به ايران مىرسيد ، و آن را چون كاغذ زر مىبردند ، قانون در بيدارى افكار مردم ايران خدمت ارجمندى كرد . . . در لزوم اخذ تمدن غربى ، ملكم ضمن نامهء 12 شوال 1294 به ميرزا حسين خان سپهسالار مىنويسد : « در اين عهد كه انتشار علوم و كثرت مراودات و استيلاى اجتهاد انسانى تمام كرهء زمين را خانه مشترك جميع اجزاى بنى آدم كرده ، هر دولت مجبور است كه نه‌تنها در جنگ ، بلكه در جميع عوالم زندگى و به خصوص در تنظيمات و تدابير مملكتدارى به قدر اقتضاى تمدن حاليه دنيا يا اقلا به قدر دوّل همجوار ترقى نمايد . » در « دفتر تنظيمات » به انديشه‌هاى رجال ايران خرده گرفته ، مىگويد : « وزراى ايران قدمت تاريخ ايران را سدّ جميع بلاها مىدانند ، هرچه فرياد مىكنى سيل رسيد ، مىگويند سه هزار سال است همينطور بوده‌ايم و بعد از اين هم خواهيم بود . . . » جواب آنان را در نامهء 11 رمضان 1293 به ميرزا حسين خان اينطور مىدهد : « با هزار دلايل بايد عرض نمايم كه ، علوم و تدابير اين اوقات و شرايط بقاى دول به هيچ‌وجه ربطى به رسوم عهد خاقان مغفور ندارد و با هزار دلايل بايد اصرار نمائيم كه اگر اين علوم و اين تدابير را اخذ ننمائيم ، زندگى ما محال خواهد بود . » در رسالهء دستگاه ديوان ، به‌همين معنى اشاره كرده است : « انوار علوم فرنگ ، مثل سيل به همهء ممالك اطراف هجوم دارند ، هر قدر ممر اين سيل را زيادتر نمائيم ، از فيوضات طرّاحى « يوروپ » بيشتر بهره خواهيم برد ، بقاى ايران موقوف به اخذ ترقيات فرنگستان شده است . . . » ملكم در توجيه فكر جهان‌بين خود نسبت به لزوم اخذ تمدن غربى كه ثمرهء آن را عمران و آبادانى دنيا مىدانسته ، در نامهء 20 شعبان 1294 به ميرزا حسين خان مىگويد : « حال ديگر وقت آن گذشته است كه يك دولتى به دور خود سدّى بكشد و به سايرين بگويد اين ملك من است و من نمىخواهم ترقيات اين عهد را اخذ بكنم . حالا از اطراف